احمد احمدى بيرجندى و سيد على نقوى زاده

11

مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي )

اسدى شاعرى شجاع ، فقيه ، حافظ قرآن و سخنورى سخى و بىنظير بوده است . اين شاعر توانا و متعهد با آنكه در دوران خفقان بنى اميه و روزگارى كه شيعه آل على ( ع ) بودن ، گناهى نابخشودنى بود ، زندگى مىكرده ، با اين همه تشيع وى مشهور و معروف بوده است . شاعر ديگر از دودمان شجاعت و فضيلت ابو فراس معروف به « فرزدق » است كه براى ستايش امام سجاد ( ع ) از امتيازات ظاهرى دست شست و فريادگر حق و حقيقت گرديد . داستان چكامه غرايش در وصف حضرت سجاد ( ع ) چنين است : در زمان خلافت وليد بن عبد الملك ، برادر و وليعهدش هشام بن عبد الملك به قصد اداى حج به مكه آمد . روزى براى طواف به خانه كعبه نزديك شد ، اما ازدحام جمعيت مانع از نزديك شدن وى به حجر و حطيم گرديد . بناچار با درباريان و حواشى در كنار كعبه ايستاد تا ازدحام مردم كم شود . درين هنگام ، چهرهء تابناك فرزند رسول خدا ( ص ) ، حضرت سجاد ( ع ) ، با شكوه تمام از افق مسجد الحرام همچون خورشيدى تابان طلوع كرد . امام سجاد ( ع ) با چهرهء تابناك و هيأت جذاب ، خود به كعبه نزديك شد . يكباره صفوف مردم از هم باز شد و آن بزرگوار به آسانى براى استلام حجر پيش آمد . هشام كه از دور اين صحنه را زير نظر داشت يكباره آتش حسد در درونش زبانه كشيد . درين هنگام يكى از درباريان متملّق گفت : اين كيست كه چنين آسان به صف جمعيت داخل شد و با شكوه خاصى به استلام حجر توفيق يافت ؟ هشام تجاهل كرد و گفت : نمىدانم و نمىشناسم . ابو فراس كه در آن روز ملازم وى بود ازين بىانصافى متأثّر شد و تحت تأثير الهامى مقدس و انگيزهء باطنى گفت : - تو او را نمىشناسى ؟ من او را خوب مىشناسم . سپس قصيدهء غرائى در وصف و نعت امام سجاد ( ع ) سرود كه مطلع آن اينست : هذا الّذى تعرف البطحاء وطئته * البيت يعرفه و الحلّ و الحرم يعنى : « اين كه - تو او را نمىشناسى - همان كسى است كه سرزمين بطحا و حرم جاى گامهايش را مىشناسد و كعبه و حل و حرم در شناسائيش همداستانند » . وقتى كه اين قصيدهء بلند ، به پايان رسيد ، هشام همچون حيرت زدگان از فرزدق پرسيد : چرا تاكنون براى ما چنين قصيده‌اى نسروده‌اى ؟ فرزدق گفت : هرگاه تو جد